آخرین مطالب دسته بندی پند آموز و خواندني و تامل برانگيز
- به همين راحتي
- اگر عمر دوباره داشتم
- شادي
- دانلود كتاب آداب نوروز - عيد باستاني ايرانيان ، چهارشنبه سوري ، سفره هفت سين ، سبزه
- دوچرخه سواري با خدا
- نكاتي مفيد جهت خانه تكاني شب عيد و تميزكردن وسايل منزل
- تقويت حس هدفمندي در زندگي و رسيدن به موفقيت
- عكسهاي سربازي من در يگان 532
- من از دوران آموزشي سربازي برگشتم
- سم ذهن
آخرین مطالب دسته بندی علمي
- دژاوو يا آشناپنداري و ارتباط آن با ماوراي طبيعي - بخش اول
- دم مارمولك داراي ذهن است
- رازهاي انقراض دايناسورها - بخش چهارم و آخر
- رازهاي انقراض دايناسورها - بخش سوم
- رازهاي انقراض دايناسورها - بخش دوم
- رازهاي انقراض دايناسورها - بخش اول
- لاستيك هاي هوشمند
- تك قطبي مغناطيسي
- موجودات شب تاب كه از خود نور ساطع ميكنند
- دفاع از زمين در برابر برخورد سيارك ها و شهاب سنگ ها
جستجوي مطالب وبلاگ با گوگل
آمار
آگاهي از بروزرساني وبلاگ
فيد RSS "زندگي بهتر" در feedburner:

همچنين با وارد كردن ايميل خود در فرم زير ، ميتوانيد عناوين و خلاصه مطالب جديد را در ايميل خود دريافت كنيد . توجه داشته باشيد كه پس از وارد كردن ايميل و كليك بر روي Subscribe ، در صفحه جديدي كه باز ميشود كد امنيتي را وارد كرده و سپس حتما به ايميل خود رفته و بر روي لينك فعالسازي كليك كنيد . در صورت عدم تمايل براي دريافت ايميلها ، ميتوانيد عضويت خود را لغو كنيد.
بازيگر
مرد هر روز دير سركار حاضر ميشد ، وقتي ميگفتند چرا دير مي آيي، جواب ميداد: يك ساعت بيشتر ميخوابم تا انرژي بيشتري براي كار كردن داشته باشم ، براي آن يك ساعت هم كه پول نميگيرم.
يك روز رئيس او را خواست و براي آخرين بار اخطار داد كه ديگر سر كار دير نيايد زيرا در صورت تكرار اخراج ميشود.
مرد هر وقت مطلب آماده براي تدريس نداشت به رئيس آموزشگاه زنگ ميزد تا شاگردها براي كلاس نيايند و وقتشان تلف نشود.
يك روز از پچ پچ هاي همكارانش فهميد كه ممكن است براي ترم بعد دعوت به كار نشود.
مرد هر زمان نميتوانست كار مشتري را با دقت و كيفيت در زمانيكه آنها ميخواهند تحويل بدهد ، سفارش را قبول نميكرد و عذر ميخواست . يك روز فهميد كه مشتريانش بسيار كمتر شده اند . مرد نشسته بود . دستي به موهاي بلند و كم پشتش كشيد ، بايد كاري ميكرد . بايد خودش را اصلاح ميكرد ، ناگهان فكري به ذهنش رسيد ، او ميتوانست بازيگر باشد!
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سر كارش حاضر ميشد . او هر روز دو ساعت سر كار چرت ميزد . وقتي براي تدريس آماده نبود در كلاس راه ميرفت ، دستهايش را به هم مي ماليد و با اعتماد به نفس بالا ميگفت: خب بچه ها درس جلسه قبل را مرور ميكنيم!
سفارش هاي مشتريانش را قبول ميكرد اما زمان تحويل بهانه هاي مختلفي مي آورد تا كار را ديرتر تحويل دهد . تا حالا چند بار مادرش مرده بود ، دو سه بار پدرش را به خاك سپرده بود و ده ها بار به خواستگاري رفته بود . حالا رئيس او خوشحال است كه بالاخره توانسته او را آدم كند . مدير آموزشگاه راضي است كه استاد كلاسش منظم شده و مشتريانش مثل روزهاي اول زياد شده اند.
اما خود او ديگر با خودش "صادق" نيست . او الان يك بازيگر است . بازيگري كه با دروغ زندگي ميكند تا فقط ديگران را راضي نگه دارد!
آخرين اخبار فناوري اطلاعات
آخرين اخبار
دوستان
Alexa Rank


درج نظر