آخرین مطالب دسته بندی پند آموز و خواندني و تامل برانگيز
- به همين راحتي
- اگر عمر دوباره داشتم
- شادي
- دانلود كتاب آداب نوروز - عيد باستاني ايرانيان ، چهارشنبه سوري ، سفره هفت سين ، سبزه
- دوچرخه سواري با خدا
- نكاتي مفيد جهت خانه تكاني شب عيد و تميزكردن وسايل منزل
- تقويت حس هدفمندي در زندگي و رسيدن به موفقيت
- عكسهاي سربازي من در يگان 532
- من از دوران آموزشي سربازي برگشتم
- سم ذهن
آخرین مطالب دسته بندی علمي
- دژاوو يا آشناپنداري و ارتباط آن با ماوراي طبيعي - بخش اول
- دم مارمولك داراي ذهن است
- رازهاي انقراض دايناسورها - بخش چهارم و آخر
- رازهاي انقراض دايناسورها - بخش سوم
- رازهاي انقراض دايناسورها - بخش دوم
- رازهاي انقراض دايناسورها - بخش اول
- لاستيك هاي هوشمند
- تك قطبي مغناطيسي
- موجودات شب تاب كه از خود نور ساطع ميكنند
- دفاع از زمين در برابر برخورد سيارك ها و شهاب سنگ ها
جستجوي مطالب وبلاگ با گوگل
آمار
آگاهي از بروزرساني وبلاگ
فيد RSS "زندگي بهتر" در feedburner:

همچنين با وارد كردن ايميل خود در فرم زير ، ميتوانيد عناوين و خلاصه مطالب جديد را در ايميل خود دريافت كنيد . توجه داشته باشيد كه پس از وارد كردن ايميل و كليك بر روي Subscribe ، در صفحه جديدي كه باز ميشود كد امنيتي را وارد كرده و سپس حتما به ايميل خود رفته و بر روي لينك فعالسازي كليك كنيد . در صورت عدم تمايل براي دريافت ايميلها ، ميتوانيد عضويت خود را لغو كنيد.
ميهماني اميلي
ظهر يك روز سرد زمستاني ، وقتي اميلي به خانه برگشت ، پشت در ، پاكت نامه اي ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود . فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه داخل آنرا خواند:
"اميلي عزيز ، عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم با عشق ، خدا"
اميلي همانطور كه با دستان لرزان نامه را روي ميز ميگذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا ميخواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود . در همين فكرها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: من كه چيزي براي پذيرايي ندارم.
پس نگاهي به كيف پولش انداخت . او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت . با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد . وقتي از فروشگاه بيرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند . در حال برگشت ، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند . مرد فقير به اميلي گفت: خانم ما خانه و پولي نداريم . بسيار سردمان است و گرسنه هستيم . آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟
اميلي جواب داد: متاسفم ، من ديگر پولي ندارم و اين نانها را هم براي مهمانم خريده ام.
مرد گفت: بسيار خوب خانم ، متشكرم.
و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند . همانطور كه مرد و زن فقير در حال دورشدن بودند ، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد و به سرعت به دنبال آنها دويد و گفت: آقا ، خانم ، خواهش ميكنم صبر كنيد.
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد ، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت ، مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد . وقتي اميلي به خانه رسيد ، يك لحظه ناراحت شد چون خدا ميخواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت . همانطور كه در را باز ميكرد پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد . نامه را برداشت و باز كرد:
"اميلي عزيز ، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم. با عشق ، خدا"
آخرين اخبار فناوري اطلاعات
آخرين اخبار
دوستان
Alexa Rank


درج نظر